خواجه نظام الملك الطوسي

68

سير الملوك ( سياستنامه ) ( فارسى )

آوردند . امير او را نزديك خويش جاى كرد و هر زمان از پيش خويش چيزى برمىگرفت و پيش او مىنهاد و تلطف همى كرد . 11 - چون خوان برداشتند و دست بشستند و مردمان بپراگندند خواص ماندند . امير روى سوى اين مرد كرد و گفت « دانى كه ترا از بهرچه رنجه كردم ؟ » گفت « امير بهتر داند . » گفت « بدان كه مرا در اين شهر دوستان بسياراند كه هر اشارتى كه بديشان كنم از آن نگذرند و اگر پنج هزار و ده هزار از ايشان خواهم در وقت بدهند و دريغ ندارند از آنكه ايشان را از معاملت من فايدهء بسيار بوده است و هرگز كس در صحبت و معاملت من زيان نكرده است . در اين وقت مرا آرزوى چنان افتاد « 1 » كه ميان من و تو دوستى باشد و گستاخيها كنيم « 2 » . هرچند كه مرا غريمان بسياراند اما مىبايد كه در اين حال بدينارى هزار با من معاملت كنى مدت چهار ماه يا پنج ماه ، كه بوقت ارتفاع بازدهم و دستى جامه بر سر نهم و دانم كه ترا چندين و اضعاف اين هست و از من دريغ ندارى . » مرد از شرم و خلق خوش « 3 » كه با او همى كرد گفت « فرمان امير راست و ليكن من از آن دكان‌داران نيم كه مرا هزار و دو هزار باشد . با مهتران جز راست نشايد گفتن . همهء سرمايهء من ششصد دينار است و در بازار بدان دست و پايى مىزنم و خريد و فروختى باريك مىكنم و اين قدر بروزگار و سختى بدست آورده‌ام . » امير گفت « مرا در خزانه زر درست بسيار است و ليكن اين كار را كه مرا مىبايد نشايد . مرا از اين معاملت مقصود دوستى تو است . چه خيزد ترا از اين دادوستد باريك كردن ؟ آن ششصد دينار به من ده و قباله بهفتصد دينار بگواهى عدول « 4 » از من بستان تا بوقت ارتفاع با تشريفى نيكو به تو

--> ( 1 ) - افتاد PC : است M : كرد A ( 2 ) - كنيم AP : رود C ( 3 ) - خلق خوش P : خلقى A : تلطفى C - : MK ( 4 ) - بكواهى عدول P - : AC